برای مادرم می نویسم ...

چشمان رنگیت مرا به اوج ندانستنهایم می برد ...

که هنوز پس از بیست و اندی سال نتوانستم آنطور که باید بشناسمت ...

چقدر خدا به تو صبر داده ...

چقدر موهای سپیدت را که هیچوقت نخواسته ای به رنگ این زمانه درشان بیاوری را دوست دارم ...

مادرم هر روزت مبارک

به همین سادگی

دخترت من

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 9:57 موضوع | لينک ثابت