تبليغاتX
بهار ِآرزو ...
 

اشک و لبخند ...

 

اون روز هوا ابری بود و تا شب بارون می بارید ...

روزهای بارونی همیشه یه جور دیگه ام ...

دلم می گیره و دلتنگ خورشید می شم ، طاقت یه روز دوریشو ندارم ...

بیتابتم خورشید بتاب ...

بعد از ظهرش با هم رفتیم بیرون .ساعت ۸ باید می رفتیم دفتر یکی ازدوستان برای

 آشنایی بیشتر.یکی ازدوستانی که همیشه خاطرات شیرین مدرسه رو برام زنده می کنه ...

نمی دونم چرا هر دومون یادمون رفته بود چتر برداریم ...

یا شایدم خودمونو به فراموشی زده بودیم تا بارون بهانه ای باشه برای ....

یه مسیری رو تا شیرینی فروشی پیاده رفتیم ... پیاده زیر بارون ...

توی مسیر هی این جمله یادم میامد :

 « بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است »

دستمو گرفته بود و به روبرو نگاه می کرد ، دستشو گرفته بودم و به اون نگاه می کردم ...

بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است ...

چشمام پر از اشک شد ... به روبرو نگاه کردم تا چشمامو نبینه ...

دستمو محکمتر گرفت ، بهم نگاه کرد و گفت : 

« تو این همه مدت کجا بودی ؟ من این همه مدت بدون تو چیکار می کردم ؟ »

هر دومون خندیدیم ...

به همین سادگی می شود زیر باران عاشقانه خندید ...

 

عاشق شو !

 

دل نوشت :

وقتی که عشق

 حس عمیق گمشدگی است

وقتی که زنـدگـی

جز گم کردنی و و گم شدنی نیست

پس عشق را عصاره هستی

بـاور کن

  ********

مهربان استاد

 جناب آقای جواد شریفیان

از کتاب مرثیه جویبار

 

 

                                                                            بهار

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در یکشنبه 29 بهمن1385 ساعت 10:55 موضوع | لينک ثابت


 

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه  عشق  تر است. 

 

 دل نوشت :

           با عبور هر ثانیه  عاشق تر  می شوم !

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت 15:15 موضوع | لينک ثابت


بدون شرح ...

 

 

  تا نقش خيال دوست با ماست دلا

    ما را همه عمر خود تماشاست دلا

 

                       و آنجا كه مراد دل برآيد اى دل‏

 

                           يك خار به‌از هزار خرماست دلا  

 

 

دل نوشت :

 

هوا هنوز سرد است قاصدک اما مژده بهار آورده ...

 

                                                                                          بهار

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در جمعه 13 بهمن1385 ساعت 11:51 موضوع | لينک ثابت


بازی شب یلدا ...

 

به دعوت خواهر عزیزم

                                    و

                                         کیمیای قشنگم


تاريخ تولد : ۱/۱/۱۳۵۹

نام : نفيسه

البته مامانم دوست داشته اسممو بهاره بذاره ، خواهري ناني هم دوست داشته اسممو خاطره

بذاره بهار =خاطره ولي هيچکدوم نشدم  به سفارش مامان بزرگ جون  اسمم شد : نفيسه

بچه که بودم ( تقريبا 3 ساله ) عاشق گل و گلدون و درخت و به قول مامانم جک و جونورا  بودم .يادمه يه حياط خيلي بزرگ داشتيم ( محله قديممون) همه ميدونستن که من عاشق جوجه ام به همين خاطر هر کسي که به خونه ما ميامد برام يه جوجه از اين طلايي قشنگا مي آورد فکر کنم حدودا 20 تا جوجه داشتم ...

من با اين جوجه ها زندگي مي کردم  مرتب توي حياط بودم بهشون آب و دونه مي دادم و ازشون مراقبت ميکردم اما خوب گربه هميشه تو کمين بود بالاخره از جوجه هاي من بي نصيب نميموند ... همه جوجه هامو کم کم از دست دادم يني همشونو گربه خورد يه جورايي . تا اينکه  من موندم و يه جوجه ... بزرگش کردم تا اينه به يه خروس نو جوان تبديل شد ... چشمتون روز بد نبينه از بس که من همش با اين جوجه ها بودم و رو سر و کلم وول مي خوردن يه بيماري بد گرفتم ... تمام بدنم مثل آبله مرغون ريخت بيرون  و من عذاب ميکشيدم ... بعدشم مامانم عصباني شد و رفتن سر خروسمو زير آب کردن  ... ولي هنوز که هنوزه عاشق اين جوجه طلايي ها هستم اتفاقا دو سال پيش هم يکي خريديم  خيلي هم شيطون بودا ولي خوب بازم گربه خوردش ...

اومديم اين محله تقريبا 6 سالمه  ( حالا بعدا براتون تعريف ميکنم اين محله چه اتفاقي افتاد  )

خيلي بچه باهوشي بودم  البته تعريف از خود نباشه ها ... خواهري ناني هم که برام سنگ تموم ميذاشت از کتاب قصه گرفته تا ياد دادن الفباي فارسي و انگليسي  ... يه وقتها هم بافتني ... ( خوب خواهري يه کم بهم آشپزي ياد ميدادي الان به دردم ميخوره ديه ) هميشه از مدرسه که ميامدم مي گفت اول لباسهاتو  مرتب به چوب لباسي بزن بعدش نصفي از تکاليفتو قبل از ناهار بقيشم بعد از ناهار انجام بده .... خواهري جونم مممممممممممممم

يادمه يه روز توي حياطمون يه مارمولک اومد خواهري ناني هم که يه کم مي ترسيد مونده بود چيکار کنه ( يه کم ميترسيدا ) خلاصه منو صدا زد و گفت : نفيس تا حالا مارمولکو با دستت گرفتي ؟ منم گفتم: نه گفت :بگيرش ايناهاش بچه مارمولکه ها ببين چه خوشگله ... گفتم : نه آخه مي ترسم زشته ببينش ... گفت : نه بابا بگيرش آفرين تو چقدر شجاعي ... خلاصه چشمتون روز بد نبينه خواهري منو شير کرد منم مارمولکو با دستم گرفتم ( کوچولو بودا ) ... از اون به بعد شد که ديگه هيچوقت از مارمولک نترسيدم ...

حالا داستان اين محله ، 6 سالم بود که اومديم اين محله يه دوست صميمي پيدا کردم تقريبا 4 تا خونه اون طرف تر خونه ما ... هم سن خودم يه دختر ناز و آروم (برعکس خودم که شيطون بودم ) ، اسمش آزاده بود ... با هم خيلي دوست شده بوديم ... همش مي رفتيم خونه هم خاله بازي و لي لي و نقاشي و خلاصه يه عالمه خاطره از هم ... اين آزاده خانوم يه داداش داشت که سه سال از ما بزرگ تر بود ... شيطون ... باهوش ... يه کمي مغرور ... ميدونين اسمش چي بود ؟

امين  ( ميشناسينش که ؟ خوب آقامونه ديه)

خلاصه من و آزاده با هم خيلي صميمي بوديم با هم يه مدرسه ميرفتيم توي يه کلاس ... با هم مشق مي نوشتيم و درس ميخونديم ... يادمه بعضي وقتها امين بهمون ديکته ميگفت ، آزاده خطش خيلي خوب بود ولي من نه از بس که شيطون بودم تند تند مينوشتم  به خاطر همين هميشه حروفها رو به هم نميچسبوندم ... من هميشه نمره هام 20 بود  ( تعريف از خود نباشه ها ) امين هر موقع به من ديکته ميگفت نمره 15 ... 16 ميگرفتم ... اخه چرا بابا من هيچي غلط نداشتم که ... چونکه خطتو بايد خوب کني حروفو به هم بچسبون ... اينقدر ناراحت ميشدم آخه زشت بود برم مدرسه خانوم ببينه ديکته شدم 15 ...اونم اصلا براش مهم نبود ميگفت به من چه نمره تو همينه ... ( چه خشن ، خوب تو روحيه بچه اثر ميذاره بابا )

خلاصه ... کلاس سوم بوديم که وسطاي سال آزاده اينا از اين محل رفتن چهارتا خيابون اون طرف تر ... باز هم نزديکمون بودنها ولي من خيلي ناراحت بودم آخه آزاده رو فقط توي مدرسه ميديدم ...ولي رفت و آمد خانوادگيمون قطع نشد که البته ديگه زياد امينو نميديدم البته خوب به من چه که ببينمش  ...

تا اينکه بزرگ شدمو بزرگ و بزرگتر ، رسيد موقعي که بايد کنکور شرکت ميکرديم ... آزاده رشته تجربي بود من رياضي ... ولي خوب باز هم چند تا از درسهامون مشترک بود ... کتاب رد و بدل ميکرديم و اينا ...امين اون موقع ترم سوم دانشگاه بود رشته حسابداري ...

نتجه کنکور  سال 1378: اگه گفتين چه رشته اي قبول شدم ... منم حسابداري ( نه به اين خاطر که امين حسابداري بودا  ) اگه گفتين کجا ؟

 جزيره اطلسيها ، کيش

ويک دنيا خاطره هاي خوب با خواهر و شوهر خواهرمو اميد و کيمياي عزيزم که اگه بخوام براتون بگم خيلي ميشه ...

تابستونا که ميامدم تهران آزاده رو ميديدم ... امين هم که هميشه کتابها و جزوه هاشو ميذاشت تا منم ازشون استفاده کنم ...

گذشت و گذشت و گذشت ... تا اينکه قشنگترين و ماندگارترين خاطره زندگيم فرا رسيد :

اذر ماه سال 1385 پيوند جاودانگي من و امين

 

 

بالا رفتيم دوغ بود پايين اومديم ماست بود قصه ما راست بود

با تشکر از خواهر دوست داشتني خودم و گل قشنگش کيميا

 

 

 

دل نوشت :

خدایا در سخت ترین لحظات زندگی همیشه تورا صدا زدم
 
کمکم کن تا در زیباترین لحظات هم اول نام زیبای تورا زمزمه کنم
 
 
 
 
 
 

                                                                                                        بهار


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در چهارشنبه 11 بهمن1385 ساعت 9:33 موضوع | لينک ثابت


سلام بر روی خداوند ...

 

شمر 

 

آخر ذی الحجه ، علم و کتل های « تکیه » را بر پا می کنیم . آب و جارو ،

 آماده کردن ظرفها برای ده شب عذا داری .

چند روز مانده به محرم باید شروع کنیم به تمرین تعزیه ای که هر ساله از شب اول اجرا

می شود.مشکل هم درست از همین نقطه آغاز می شود . از همین لحظه انتخاب « نقش » .

شمشیر و لباس و کلاهخود  ِ سبزها را می ریزند این طرف .لباس و ادوات قرمزها را هم آن طرف.

منتظر انتخاب . در تعزیه کربلا ، سیاهی لشکر یا نقشهای میانی اصلا وجود ندارد .

فقط دو جور نقش : « شبیه حسین و شبیه یزید »

اگر این نشدی یعنی آن یکی هستی .

یک دایره است آن وسط .همه هم ایستاده اند به تماشا دور تا دور .

در تعزیه همه چیز شفاف می شود .پشت صحنه ای نیست .

 پشت سبزها هم نمی شود قایم شد.

وقتی دلت وقتی لباس روحت قرمز است نور افکن ها که کار بیفتد ،

همه می بینند چه کاره هستی !

در همه تاریخ آدمهای مثل ما زیر آبی رفتند . آن پشت و پستو ها قایم شدند .

جوری که درست معلوم نشود اهل کدام هستند تا هم از این ور بخورند هم از آن ور .

بعد یکدفعه یک بیایان بی آب و علف پیدا شد که معادلات همه را ریخت به هم .

جای قایم شدن نداشت .

حالا انگار کن مثل « زهیر » هی راه قافله ات را کج کنی و از بیراه ها بروی تا به کاروان

امام حسین علیه السلام برخورد نکنی.بالاخره که چی ؟ بیابان مگر چقدر جای فرار دارد ؟

بالاخره می فرستند دنبالت : « زهیر ! تصمیمت را بگیر » .

انگار کن بروی لای سیاه یزید و و توی خیمه ها قایم شوی ،

صدایت می کنند : « حر ! تصمیمت را بگیر »

بدتر از همه آن شب که چراغها را خاموش می کنند و در دل تاریکی می گویند :

« این شب و این بیابان تصمیمت را بگیر »

عاشورا اگر این « تصمیمت را بگیر » را نداشت ، خیلی خوب بود .

هر چقدر که می خواستند ما گریه می کردیم  و به سر و سینه می زدیم.

ضجه و فغان و اندوه . ولی موضوع این است که ار همان صبح عاشورا که خورشید در می آید ،

همه ذرات دور و بر آدم داد می زنند : « تصمیمت را بگیر »

حالا انگار کنیم ما لباس سبز و برقع سبز و همه چی را سبز بر داشتیم و ایستادیم این طرف .

چی صدایمان کنند ؟ « شبیه حسین ؟ »

اصل گرفتاری اصل دروغ ، همین جاست . کجای ما شبیه حسین است ؟

وقتی که رنگ روح ما قرمز است ، حالا حتی نیمه قرمز ( امة اسرجت و الجمت و تنقبت ! )

گیریم لباس سبز بپوشیم ، نور افکن ها ما را لو خواهند داد .

در زیارتنامه نوشته : حسین علیه السلام صورت خداوند است ، وجه الله .

چه شباهتی بین ما و صورت خداوند است ؟ « کریم » هستیم یا « رحیم » یا  « علیم »

یا دست کم کمش « رئوف بالعباد » ؟

ما چه جور سنخیتی با آن روح بزرگ داریم ؟

این است که هر سال این وقت ، همه می نشینیم و عزا می گیریم چه کنیم .

دور تا دور صحنه دایره ای می نشینیم و خیره به لباسها ، گریه می کنیم .

تا کی ؟ تا هلال ماه محرم در می آید .بعد یکهو چیزی یادمان می آید یا شاید یادمان می آورند .

به ما می گویند : « عشق هم خیلی کارها می کند ، این را یادتان رفته ؟ »

به ما می گویند : « عشق آدم را شبیه معشوق می کند ، پارسال که بهتان گفتیم »

به ما می گویند : « محبت ، آخر آخرش به سنخیت می رسد ، به شباهت » .

به ما می گویند : « خدا نقاشیش خیلی خوب است . رنگ روحتان را عوض می کند .

رنگتان می کند (صبغة الله و من احسن من الله صبغة )

یکهو همه چیز یادمان می آید .همان طعم پارسالی می آید زیر زبانمان .

 گر می گیریم ، همان جور که از عشق گر می گیرند .

 لباسها ی سبز را می پوشیم .

 می رویم روی صحنه و داد می زنیم : « سلام بر روی خداوند » .

 

برگرفته از کتاب « خدا خانه دارد »

فاطمه شهیدی

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در شنبه 7 بهمن1385 ساعت 11:1 موضوع | لينک ثابت


 

اشک خار

از محبت خار ها گل می شوند ؟

 

 معلومه خوب ...


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در سه شنبه 3 بهمن1385 ساعت 14:30 موضوع | لينک ثابت