بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ (1) خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ (2)
اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ (3) الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4)
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ (5) كَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى (6)
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى (7) إِنَّ إِلى رَبِّكَ الرُّجْعى (8) أَ رَأَيْتَ الَّذِي يَنْهى (9)
عَبْداً إِذا صَلَّى (10) أَ رَأَيْتَ إِنْ كانَ عَلَى الْهُدى (11) أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوى (12)
أَرَأَيْتَ إِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى (13) أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى (14)
كَلاَّ لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ (15) ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَةٍ (16)
فَلْيَدْعُ نادِيَهُ (17) سَنَدْعُ الزَّبانِيَةَ (18) كَلاَّ لا تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ (19)
دل نوشت :
اینجا دنیای کوچک من است و من رسول این دنیا ...
تو در پی ام می گردی تا مبعوثم کنی ، من اما همچنان در جستجوی مرهم ...
تو می گویی بخوان ، من اما فرار می کنم از آنچه تو مرا فرا می خوانی ...
تو می خواهی بیایی و غار تنهایی ام را پر از عطر حضورت کنی ،
من اما تار دنیا کوک کرده ام و ساز تنهایی می نوازم ...

بهار
نوشته شده توسط بهار ِآرزو در دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت 13:47 موضوع | لينک ثابت
چو قسمت ازلي بي حضور ما كردند
گر اندكي نه به وفق رضاست خرده مگير
دل نوشت :
امروز هم یک اتفاق دیگر زندگیست ...
شاید اتفاقی ترین لحظه ای که قسمت می گو یندش ...
تا ببینیم قسمت چیست ...
یا علی ...

بهار
نوشته شده توسط بهار ِآرزو در جمعه 27 مرداد1385 ساعت 14:24 موضوع | لينک ثابت
فلسفه زندگی یعنی افتادن یک اتفاق و تکرار و تکرار و تکرار ...
اتفاقهایی که به نوعی سرنوشت سازند ...
اتفاقهایی که ما از کنار خیلی هاشون به سادگی می گذریم ...
تا حالا شده به اتفاقهای زندگیت یه جور دیگه نگاه کنی ؟
جور دیگه ؟ ... آره مثل سهراب که میگه : « چشمها را باید شست جور دیگر باید دید »
این جمله سهراب رو خیلی دوست دارم ...
اگه ما آدمها بتونیم بهش عمل کنیم کلی از مشکلاتمون حل میشه... اگه بتونیم !
داشتم می گفتم ، اتفاق ... زندگی ما پره از اتفاقهای خوب وبد ...
گاهی اوقات که میخوام حرفای خوب بزنمو آدم منطقی میشم اینو میگم :
« هیچ اتفاقی بد نیست ... اگه بد بهش نگاه نکنیم ... هیچ خاطره بدی وجود نداره ...
حتی بدترینشون رو هم باید دوست داشتو ازش درس گرفت ... »
آره ، خودم به خودم این حرفها رو میزنم ... اما خوب می دونم دارم شعار میدم ...
خوب می دونم اگه به این حرف خودم ایمان داشته باشم زنده گی میشه زندگی ...
زنده گی میشه زندگی ... پس میشه زندگی کرد
پس میشه باید رو از این جمله برداشت ==> تا شقایق هست زندگی باید کرد
زندگی کردن باید و نباید نمیخواد ... این زنده گیه که باید می طلبه ...
اتفاق زندگی ...
ادامه دارد ...

بهار
نوشته شده توسط بهار ِآرزو در دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت 11:36 موضوع | لينک ثابت
علی
علی
علی
...
روز شماری قمری را به خاطر گل وجود تو دوست دارم ...
هر چند که ذکر نامت نقل و نبات یومیه ام است ...
خودت که می دانی ... خودت که می بینی ...
مظهر عدالت ، علی ، دلم از بی عدالتی چاه می خواهد ...
دلم پر است از زور ...
ریا ...
تظاهر ...
فریاد می خواهم ...
آهای مردم ...
آهای شماها ...
آهای تو ...
من همینم که هستم ...
ایمانم ...
اعتقادم ...
عشقم ...
من دروغ نیستم ...
دروغیـم نکنیـد ...

بهار
نوشته شده توسط بهار ِآرزو در دوشنبه 16 مرداد1385 ساعت 11:39 موضوع | لينک ثابت
اندکی صبر سحر نزدیک است ...

دل نوشت :
به آخرین نگاهتون ،
به آخرین لحظه هاتون ،
امـیـــــدوار بـاشـیـــد ...
بهار
نوشته شده توسط بهار ِآرزو در جمعه 13 مرداد1385 ساعت 23:21 موضوع | لينک ثابت
سلام ...
استاد مهربان جناب آقای شریفیان
باران عزیزم
آتوسا جان
بانو نرگسی
حوای دوست داشتنی
از لطف بی دریغتان متشکرم ...
اینجا همیشه خواهد بود ...تا دل هست
هر وقت دلم می گیرد اینجا می شود نفس کشید ، هر وقت قرار ندارم اینجا آرام می گیرم ...
اینجا حکایت دل من است .
گاهی که با دلم بیگانه می شوم اینجا ناپدید می شود ،
گاهی که هیچکس نمانده جز دلم ،می آیم و دل نوشته می گذارم
گله می کنید !
بی قراریهایم را اینجا می آورم ...بی قراری را دوست دارم
نباشند پوچم ... بی هدف ... نباشند دلخوشی نیست
زندگی می شود عادی
عادی می شود خوره روح و جان ...
می خندید ؟
عادی را دوست ندارم ... غیر عادی را هم ...
راستی می شود میان عادی و غیر عادی پرواز کرد ؟
می گویید دیوانه ام ؟
دیوانگی هم عالمی دارد ...

بهار
نوشته شده توسط بهار ِآرزو در چهارشنبه 11 مرداد1385 ساعت 9:14 موضوع | لينک ثابت
برسر و رو سجده کنان جمله راه
جانب آن گنج چو مار آمدیم
دام بشر لایق آن صید نیست
پس تو بگو ما به چه کار آمدیم

چند روز این پنجره خالی باشد از دلنوشته ای ؟
خودت بگو بهار نازنین
چقدر درجستجوی مرهم بیایم و دست خالی برگردم
....
چند بار باران.....
مگر نمی شنوی صدای باران را
که هر روز به شیشه ی پنجره می خورد
یعنی من آمدم بهار
چرا خبری از تو نیست
....
نرگسی هم سراغت را می گرفت
دست آخر هم من....
برای اینکه سکوتت را بشکنم
با این نوشته ی کوتاه آمدم
و تابلویی برنگ بهار برای تزیین خانه ات
و دو شعر عاشقانه که در اولین پست وبلاگ خودم گذاشته بودم
جواد شریفیان ۷/۵/۱۳۸۵
از پنجـره تا خدا و دست (۱)
پنجره را باز كن
تا خدا را صدا بزني
تا بگوئي
چقدر دوستش داري
****
اگر آن قدر كوچكي يا خسته
كه دستت به دستگيره پنجره نمي رسد
تا بازش كني
آهسته خدا را صدا بزن
تا پنجره را باز كند
تا بگويد
چقدر دوستت دارد.
ج. شريفيان 4/10/1384

از پنجـره تاخدا و دست (۲)
كنار پنجره مي نشينم و بازش مي كنم و مي خواهم از تو
تا بيائي
هر چه منتظر مي مانم تا .......... خبري از تو نمي شود
دستهايم را روبروي صورت مي گيرم و دعا مي كنم
تا دو دقيقه
تا دو ساعت
تا دو روز ...............
تا دو هفته ، دو ماه ، دو سال
****
مي دانم كه هيچوقت نمي آئي
...
...
...
...
...
براي اينكه دارم احساس مي كنم
كه از همان دقيقه اول
تا هميشه
كنارم بوده اي
ج. شريفيان 4/11/1384
نوشته شده توسط بهار ِآرزو در شنبه 7 مرداد1385 ساعت 14:28 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

الهی!
محنت من بودی دولت من شدی ،
اندوه من بودی راحت من شدی ،
داغ من بودی چراغ من شدی ،
زخم من بودی مرهم من شدی ،
در جستجوی مرهم ، تو را یافتم ،
بهار ِ آرزویم شدی .
فهرست اصلي
دوستان
دنيــــاي NLP= Neuro Linguistic Programming
صدا و سیمای مرکز فارس
دور جوانی ... دور جوانی
سهراب سپهری
ایران کلیپ
عکاسی
سرزمین
قطره
NPC
پيوندهاي روزانه
خشونت دنیا یادم داد دوست بدارم
وب نوشت های علی شیروی
هوای خنک استغنا
نازنین جون
نرگسی
فرشته آسمونی
کیمیای من ،کیمیا گر کوچک
شب دلتنگی به قلم آتوسا ...
نوشته هاي پيشين
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
طراح قالب
POWERED BY