
سلام پس از این همه نبودن حرفهای زیادی هست برای گفتن ...
قبل از همه خدا را شکر می کنم برای داشتن روزهای سختی که پشت سر گذاشتم
و حالا که اینجا هستم همه کسانی را که به نوعی دلخوری ازشان داشتم بخشیدم ...
و حالا که نگاه می کنم به روزهایی که گذشت و آن آدمها ، حتی گاهی دلم برایشان تنگ می شود ...
و این خاصیت دل است ...
حالا برویم سراغ مهمترین و قشنگترین دلیل زندگی من و بابا
پارسا
پسرک من الان تقریبا یک سال و ۵ ماهشه ...
خیلی شیطون شده طوریکه گاهی دلم می خواد از دستش غش کنم تا بتونم کمی استراحت کنم ![]()
حرف زدنش هنوز خیلی خوب نیست ...
وقتی بهش میگم کیمیا کجاست میگه ررررررررررررررررررفت و من اشک توی چشمام جمع میشه چون خیلی با سوز میگه
وقتی بهش میگم خاله بهت چی میگه سرشو ناز میکنه یعنی اینکه خاله بهش گفته نازی ...
وقتی بهش میگم سسو چی می خونه (سسو همون صفورا خانوم مادر بزرگشه یعنی مادر گل من )
میره و یه بالش میاره و سرشو میذاره روش و بلند بلند میخونه ...شاه نداره ...(آهنگ یه پسر دارم شاه نداره ...)
و خیلی خیلی چیزهای عجیب و غریب دیگه که من رو هر روز عاشق تر میکنه ...
امیدوارم قسمتتون بشه ![]()

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در چهارشنبه 11 آبان1390 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت
این پست تقدیم میشه به همه اونهایی که خیلی دوسشون دارم ...
دور یا نزدیک فرقی نمیکنه مهم اینه که دلها به هم نزدیک باشن ...
مهم اینه که وقتی خاطرات با هم بودنو مرور می کنیم گاهی از خنده بلند بلند می خندیم و گاهی از
دوری هم اشک می ریزیم و گاهی تاسف که چه زود تموم شد ...
و این جمله سهراب :
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ...

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در چهارشنبه 16 شهریور1390 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت

چشمای قشنگشو باز کرد و گفت : ماما ااااااااااااااا ن
من مامان تو ام گلکم !
تو همه زندگیمی.../
من مامان توام گلکم !
تو حس خوب زندگی کردنی .../
تو جریان شکفتنی .../
تو امید بودنی .../
![]()
نوشته شده توسط بهار ِآرزو در یکشنبه 12 تیر1390 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
تو که می دونی !
گلکم اگه تب کنی من می میرم ...

این واکسن MMR هم برای خودش داستانی داشت ...
روز تولد گلکم ۲۵ خرداد واکسن یک سالگیش رو زدیم و خیلی خوشحال بودیم که این واکسن
هیچ عوارضی مثل تب یا درد نداره ...
اما قصه چیز دیگه ای بود این واکسن برای بعضی از بچه ها بعد از ۸ تا ۱۲ روز کمی تب و برای بعضی از
بچه ها تب به همراه دانه های قرمز پوستی به همراه داره ...
و این گل پسر من سه روز تب کرد و بعدش هم دون دون شد ![]()
خدایا من طاقتشو ندارم خدایا همه بچه ها رو خودت حفظ کن
( یاد مامان بزرگم افتادم
خدا بیامرزتش)

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در دوشنبه 6 تیر1390 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت

چشمانم را نمی توانستم باز کنم و پلکهایم سنگین بود ،نفسم به سختی بالا می آمد ،احساس
خفگی می کردم.به هوش بودم یا نبودم نمی دانم اما هرچه می گذشت درد را بیشتر احساس
می کردم.پرستار آمده بود تا مرا به بخش ببرد صدایش را می شناختم ،با صدایی پر از شوق پیام
سلامتی پسرم را به من داد .به اتاق رسیدیم با شنیدن صدای مادرم احساس کردم دوباره متولد شدم
دستم را گرفت و گفت نفیسه جان پسرت خیلی زیباست ...
من بودم و احساس جدید مادر شدن ...مادری که هنوز قدرت باز کردن چشمانش را نداشت اما نگران
سلامتی نوزادش بود ...
درد امانم را بریده بود اما دردی بود شیرین ... انتظار آمدن پارسا را داشتم با چشمانی نیمه باز پرستار را
با یک نوزاد دیدم که به طرفم آمد و گفت شیر می خواهد ...
خدایا شکرت ! پارسای من سالم و سر حال با چشمان درشت و قشنگش منتظر شیر خوردن بود ...
و امروز یک سال است که عاشقانه در آغوش می گیرمش و هر لحظه که می گذرد بیشتر دوستش
خواهم داشت ...
عزیزکم تولدت مبارک
نمی دونم توی این عکس سر بابام کوش؟!
از راست به چپ :شوهر عمه جون، دختر عمه جون ،خود قشنگم و بابا جون قشنگم
این کادوی مادربزرگمه ![]()
نوشته شده توسط بهار ِآرزو در چهارشنبه 25 خرداد1390 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

الهی!
محنت من بودی دولت من شدی ،
اندوه من بودی راحت من شدی ،
داغ من بودی چراغ من شدی ،
زخم من بودی مرهم من شدی ،
در جستجوی مرهم ، تو را یافتم ،
بهار ِ آرزویم شدی .
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY